برچسب:
نویسنده: ماهان رحمانی
برچسب:
نویسنده: ماهان رحمانی
برچسب:
نویسنده: ماهان رحمانی
برچسب:
نویسنده: ماهان رحمانی
برچسب:
نویسنده: ماهان رحمانی
برچسب:
نویسنده: ماهان رحمانی
برچسب:
نویسنده: ماهان رحمانی
برچسب:
نویسنده: ماهان رحمانی
برچسب:
نویسنده: ماهان رحمانی
برچسب:
نویسنده: ماهان رحمانی
_"پیمان دعواش کن منو اذیت میکنه!"پیمان خندید و نگاهی به چهره لج باز نشمین انداخت و با شیطنت گفت:"ولش کن پریناز این هنوز بچست بزرگ نشده مث ما!"
نشمین تا آن لحظه نصفه به در تکیه داده بود و به پهلو روی صندلی کمک راننده نشسته بود با حرص چرخید و صاف رو به جلو نشست و با بد اخلاقی گفت:"باشه دیگه! با هم دست به یکی کنین بعدا حسابتونو میرسم!"پیمان از آینه به صورت بانمک پریناز که میخندید نگاه کرد ولی با علامت پلیس قبل از عوارضی خنده روی صورتش ماسید."_نشمین صاف بشین"نشمین که حال و روز بهتری نداشت همزمان با
برچسب:
نویسنده: ماهان رحمانی
نشمین حین خوردن ساندویچش گفت:"پیمان وایسا یه چیزی بخور بعد میریم دیگه"پیمان جدی گفت:"نه امشب باید برسم تهران"
_"بابا یه ساعت راه مونده میرسی...یه کم استراحت کن. اصلا بزا من بشینم"پیمان مهربان نگاه سریعی کرد و گفت:"نه همین که امروز انقدر زحمت کشیدی خیلیه .لاقل بزار خودم برونم دیگه از این بیشتر شرمنده نشم"نشمین سرش را پایین انداخت زیر لب چیزی گفت. یک دفعه دوباره سرش را بلند کرد و گفت:"راستی ظهر واسه چی زنگ زده بودی بهم؟...یه چیزی میخواستی بگی نزاشتم.."پیمان دوباره مساله سخت پول شیشه هارا بیاد آور
برچسب:
نویسنده: ماهان رحمانی
نشمین جلوی خانه پیاده شد و سویچ را به سمتش پرت کرد،پیمان سوییچ را در هوا گرفت و گفت:"این واسه چی؟"نشمین همزمان با باز کردن در گفت:"فردا برو سر قرار بعدش بیا دفتر پسش بده...شبخیر"
پیمان که دیگر فهمیده بود روی حرف نشمین نمیشود حرف زد ،قبل از بسته شدن در صدایش کرد. نشمین منتظر برگشت و پیمان گفت:"ممنون. واسه همه چی"نشمین لبخند گرمی به لحن صادقانه پیمان زد و داخل شد. از خستگی توان ایستادن هم نداشت. دکمه آسانسور را فشرد و چشمهایش را تا رسیدن به طبقه مورد نظر بست. یکی از سخت ترین روز های زندگی اش را پ
برچسب:
نویسنده: ماهان رحمانی
صدای ریز منشی منتظر در چهار چوب در توجهش را جلب کرد._"ببخشید یه آقایی دم در منتظره گفت باهاتون قرار داره"
نشمین که فکر میکرد حتما پیمان آمده گفت:"بگو بیاد تو. فعلا هم کس دیگه رو قبول نمیکنم"منشی رفت و چند دقیقه بعد صدای تقه در و سپس صدای قدم های سنگینش آمد._"سلام وکیل بعد از این!"نشمین با شنیدن صدای گرم نیما سریع سرش را بلند کرد. _"نیماا!تویی!؟"نیما بیخیال روی مبل جلوی میزش نشست و پای راستش را روی پای دیگر انداخت._"جواب تلفن که نمیدی اینم جای سلامته!؟"نشمین گیج و کمی خشن گفت:"آخه تو که قرار نبو
برچسب:
نویسنده: ماهان رحمانی
پیمان از واکنش عجیب نشمین جاخورد.خوب با توجه به رفتار های نیما و صمیمیت نشمین و نیما هر کس دیگری هم بود همین فکر را میکرد! حتی نارا هم خیلی راحت و صمیمی از نیما یاد میکرد. از همه این ها گذشته حس مالکیت نیما روی نشمین را از چند کیلومتریشان هم میتوانست حس کند.مخصوصا امروز، حالت تهاجمی نیما را به عنوان یک مرد به خوبی حس کرده بود. پس دلیل این همه حاشا کردن نشمین چه بود؟سوییچ را روی میز گذاشت وزیرلب معذرت خواهی خشکی کرد و سریع از آنجا دور شد. نشمین خودش را روی صندلی اش رها کرد و سرش را بین دستانش گرف
برچسب:
نویسنده: ماهان رحمانی