خشاب خالی، پست شماره 47
_"پیمان دعواش کن منو اذیت میکنه!"پیمان خندید و نگاهی به چهره لج باز نشمین انداخت و با شیطنت گفت:"ولش کن پریناز این هنوز بچست بزرگ نشده مث ما!"نشمین تا آن لحظه نصفه به در تکیه داده بود و به پهلو روی صندلی کمک راننده نشسته بود با حرص چرخید و صاف رو به جلو نشست و با بد اخلاقی گفت:"باشه دیگه! با هم دست ...
خشاب خالی، پست شماره 48
نشمین حین خوردن ساندویچش گفت:"پیمان وایسا یه چیزی بخور بعد میریم دیگه"پیمان جدی گفت:"نه امشب باید برسم تهران"_"بابا یه ساعت راه مونده میرسی...یه کم استراحت کن. اصلا بزا من بشینم"پیمان مهربان نگاه با سرعتی کرد و گفت:"نه همین که در روز جاری انقدر زحمت کشیدی خیلیه .لاقل بزار خودم برونم دیگه از این بیشت...
خشاب خالی، پست شماره 49
نشمین جلوی خانه پیاده شد و سویچ را به سمتش پرت کرد،پیمان سوییچ را در هوا گرفت و گفت:"این واسه چی؟"نشمین همزمان با باز کردن در گفت:"زمان آینده برو سر قرار بعدش بیا دفتر پسش بده...شبخیر"پیمان که دیگر فهمیده بود روی حرف نشمین نمیشود حرف زد ،قبل از بسته شدن در صدایش کرد. نشمین منتظر برگشت و پیمان گفت:"م...
خشاب خالی، پست شماره 50
صدای ریز منشی منتظر در چهار چوب در توجهش را جلب کرد._"ببخشید یه آقایی دم در منتظره گفت باهاتون قرار داره"نشمین که فکر میکرد حتما پیمان آمده گفت:"بگو بیاد تو. فعلا هم کس دیگه رو قبول نمیکنم"منشی رفت و چند دقیقه بعد صدای تقه در و سپس صدای قدم های سنگینش آمد._"سلام وکیل بعد از این!"نشمین با شنیدن صدای ...
خشاب خالی، پست شماره 51
پیمان از واکنش عجیب نشمین جاخورد.خوب با توجه به رفتار های نیما و صمیمیت نشمین و نیما هر کس دیگری هم بود همین فکر را میکرد! حتی نارا هم خیلی راحت و صمیمی از نیما یاد میکرد. از همه این ها گذشته حس مالکیت نیما روی نشمین را از چند کیلومتریشان هم میتوانست حس کند.مخصوصا در روز جاری، حالت تهاجمی نیما را به...
خشاب خالی، پست شماره 52
_"سلام عمو میکاییل!"_"سَ..سلام دخترم. اتفاقی افتاده!؟"نشمین تمام معصومیت و التماسی که در وجودش بود را در صدایش ریخت و گفت:"راستش راجب یه مساله ای کارتون داشتم...یه سوال کوچیک!"_"دخترم راجب این قبرا که اون دفعه بهت گفتم..."_"نه نه مساله اینا نیستن...چیز دیگه ایه!"پیرمرد همان طور که به طرف تخت چوبی کن...
خشاب خالی، پست شماره 53
به سمت مرد جوانی که مشغول پتک زدن به صفحه فلزی بود رفت و صدایش را صاف کرد و پرسید:"ببخشید آقا...من دنبال کاوه میگردم..."مرد پتک را روی زمین گذاشت و پرسید:"کاوه...کدوم کاوه!؟"_"پیمان کاوه.."_"آهان...بیاین نشونتون بدم."مرد جوان نگاهی به پشت سر انداخت و با دیدن شلوغی از رفتن به آن مسیر صرف نظر کرد. هما...
خشاب خالی، پست شماره 54
خیال پردازی های روشنایی خشاب خالی،پست شماره 54 در را با همان سر و صدا بست و انگشتر را در جیب شلوارش فرو کرد. آبرویش پاک پیش خانم وکیل رفته بود.اصلا از کجا آدرسش را پیدا کرده بود؟ از این این دختر هیچ چیز پنهان نمیماند! صدای کشدار و پراز لوندی افکارش را به هم ریخت:"کاوه...کجا رفتی عزیزم!؟" بیخیال تیشر...
خشاب خالی، پست شماره 55
و باشنیدن نامش ،خوشحال در را باز کرد. بیخیال آسانسور پله هارا دوتا یکی طی کرد و پشت در چوبی آپارتمان منتظر شد. چند لحظه بعد در باز شد و نشمین در چهارچوب ظاهر شد._"سلام..بیا تو."سلام خجالت زده ای کرد و داخل شد. اولین چیزی که بعد از بسته شدن در حس کرد سلام خوشحال پریناز بود:"سلااام پبمااان!!"لبخند گرم...
خشاب خالی، پست شماره 56
پیمان نفس عمیقی کشید و بالاخره سرش را به سمتش چرخاند. _"چون وثوق عادتشه...اگه بخوای جزو گروهش شی یا میتونی یا میمیری!!! با این وضعیم که من دارم.. .انتخابش مشخصه!"نشمین لب های خشک شده از ترس هجوم برده به جانش را با زبان خیس کرد. عجیب تر این بود که پیمان دقیقا آرام به نظر میرسید. هرچند اگر نشمین میتوا...
خشاب خالی پست شماره 47
_"پیمان دعواش کن منو اذیت میکنه!"پیمان خندید و نگاهی به چهره لج باز نشمین انداخت و با شیطنت گفت:"ولش کن پریناز این هنوز بچست بزرگ نشده مث ما!" نشمین تا آن لحظه نصفه به در تکیه داده بود و به پهلو روی صندلی کمک راننده نشسته بود با حرص چرخید و صاف رو به جلو نشست و با بد اخلاقی گفت:"باشه دیگه! با هم دست...
خشاب خالی پست شماره 48
نشمین حین خوردن ساندویچش گفت:"پیمان وایسا یه چیزی بخور بعد میریم دیگه"پیمان جدی گفت:"نه امشب باید برسم تهران" _"بابا یه ساعت راه مونده میرسی...یه کم استراحت کن. اصلا بزا من بشینم"پیمان مهربان نگاه سریعی کرد و گفت:"نه همین که امروز انقدر زحمت کشیدی خیلیه .لاقل بزار خودم برونم دیگه از این بیشتر شرمنده...
خشاب خالی پست شماره 49
نشمین جلوی خانه پیاده شد و سویچ را به سمتش پرت کرد،پیمان سوییچ را در هوا گرفت و گفت:"این واسه چی؟"نشمین همزمان با باز کردن در گفت:"فردا برو سر قرار بعدش بیا دفتر پسش بده...شبخیر" پیمان که دیگر فهمیده بود روی حرف نشمین نمیشود حرف زد ،قبل از بسته شدن در صدایش کرد. نشمین منتظر برگشت و پیمان گفت:"ممنون....
خشاب خالی پست شماره 50
صدای ریز منشی منتظر در چهار چوب در توجهش را جلب کرد._"ببخشید یه آقایی دم در منتظره گفت باهاتون قرار داره" نشمین که فکر میکرد حتما پیمان آمده گفت:"بگو بیاد تو. فعلا هم کس دیگه رو قبول نمیکنم"منشی رفت و چند دقیقه بعد صدای تقه در و سپس صدای قدم های سنگینش آمد._"سلام وکیل بعد از این!"نشمین با شنیدن صدای...
خشاب خالی پست شماره 51
پیمان از واکنش عجیب نشمین جاخورد.خوب با توجه به رفتار های نیما و صمیمیت نشمین و نیما هر کس دیگری هم بود همین فکر را میکرد! حتی نارا هم خیلی راحت و صمیمی از نیما یاد میکرد. از همه این ها گذشته حس مالکیت نیما روی نشمین را از چند کیلومتریشان هم میتوانست حس کند.مخصوصا امروز، حالت تهاجمی نیما را به عنوان...
خشاب خالی پست شماره 52
_"سلام عمو میکاییل!"_"سَ..سلام دخترم. اتفاقی افتاده!؟" نشمین تمام معصومیت و التماسی که در وجودش بود را در صدایش ریخت و گفت:"راستش راجب یه مساله ای کارتون داشتم...یه سوال کوچیک!"_"دخترم راجب این قبرا که اون دفعه بهت گفتم..."_"نه نه مساله اینا نیستن...چیز دیگه ایه!"پیرمرد همان طور که به طرف تخت چوبی ک...
خشاب خالی پست شماره 53
به سمت مرد جوانی که مشغول پتک زدن به صفحه فلزی بود رفت و صدایش را صاف کرد و پرسید:"ببخشید آقا...من دنبال کاوه میگردم..."مرد پتک را روی زمین گذاشت و پرسید:"کاوه...کدوم کاوه!؟" _"پیمان کاوه.."_"آهان...بیاین نشونتون بدم."مرد جوان نگاهی به پشت سر انداخت و با دیدن شلوغی از رفتن به آن مسیر صرف نظر کرد. هم...
خشاب خالی پست شماره 54
صدای کشدار و پراز لوندی افکارش را به هم ریخت:"کاوه...کجا رفتی عزیزم!؟"بیخیال تیشرت اش را از روی زمین برداشت و همان طور که تنش میکرد با لحن خشکی گفت:"پاشو برو بیرون!" _"برم بیرون!؟ کجا برم من که تازه اومدم!"و بیخیال خنده بلندی از سر داد. پیمان دست به کمر روبه رویش ایستاد. _"گفتم پاشو لباستو بپوش برو ...
خشاب خالی پست شماره 55
و باشنیدن نامش ،خوشحال در را باز کرد. بیخیال آسانسور پله هارا دوتا یکی طی کرد و پشت در چوبی آپارتمان منتظر شد. چند لحظه بعد در باز شد و نشمین در چهارچوب ظاهر شد._"سلام..بیا تو." سلام خجالت زده ای کرد و داخل شد. اولین چیزی که بعد از بسته شدن در حس کرد سلام خوشحال پریناز بود:"سلااام پبمااان!!"لبخند گر...
خشاب خالی پست شماره 56
پیمان نفس عمیقی کشید و بالاخره سرش را به سمتش چرخاند. _"چون وثوق عادتشه...اگه بخوای جزو گروهش شی یا میتونی یا میمیری!!! با این وضعیم که من دارم.. .انتخابش مشخصه!" نشمین لب های خشک شده از ترس هجوم برده به جانش را با زبان خیس کرد. عجیب تر این بود که پیمان کاملا آرام به نظر میرسید. هرچند اگر نشمین میتو...