خرید بک لینک

و باشنیدن نامش ،خوشحال در را باز کرد. بیخیال آسانسور پله هارا دوتا یکی طی کرد و پشت در چوبی آپارتمان منتظر شد. چند لحظه بعد در باز شد و نشمین در چهارچوب ظاهر شد.

_"سلام..بیا تو."

خشاب خالی،پست شماره 55

سلام خجالت زده ای کرد و داخل شد. اولین چیزی که بعد از بسته شدن در حس کرد سلام خوشحال پریناز بود:"سلااام پبمااان!!"

لبخند گرمی زد و کنار دخترک زانو زد تا هم قدش بشود.

_"سلااام خانوم! چطوری ووروچک!؟"

_,خوبم! چرا انقد دیر اومد!؟"

پیمان لبخندی به لحن پریناز زد و گفت:" مگه خونه خالم هر روز اینجا مزاحم نشمین جان بشم!؟ الانم واسه کاری اومدم..."

و کنار نشمین که حسابی از ادا کردن دوباره این کلمه کنار اسمش حرص میخورد، ایستاد.پریناز با لجاجت گفت:"ااا! ینی الان نمیمونی با من بازی کنی!؟ خوب خونه خاله منه پیش من بمون..."

نشمین جدی حرفش را قطع کرد و همزمان که به سمت اتاق میبردش گفت:"شیطونی بسه منو پیمان کار جدی داریم! بشین مشقاتو تموم کن از اتاقم بیرون نیا تا مامانت برگرده!"

پیمان تا برگشتن نشمین روی کاناپه نشست. ذهنش درگیر بود،تا صبح آن روز تصمیم داشت نشمین را از قضیه خارج کند و بعد از رسیدن آن پیام دوباره دچار تردید شده بود.

نشیمن با قدم های آرامش به اشپزخانه رفت و چند دقیقه بعد با سینی شربت ها برگشت. سینی را روی میز گذاشت و سمت دیگر کاناپه منتظر نشست.

_"خب..؟"

پیمان نفس عمیقی کشید و صاف نشست. همان طور خیره به فرش گفت:" نشمین راستش..راستش من میخواستم تورو از این ماجرا بکشم کنار...! "

نشمین حرفش را قطع کرد:"چرا؟؟؟مگه مشکلی پیش اومده؟ کسی فهمیده!؟"

_"نه نه مساله این نیست...راستش خیلی خطرناکه نمیخوام باعث شم تو دردسر بیوفتی.."

نشمین که سکوتش را دید جدی و مطمئن گفت:"ممنون بخاطر هشدارت...ولی ما همون اول راجبش حرف زدیم پیمان! من با میل و خواسته خودم میخوام تو این بازی باشم! و هیچ ارتباطی به تو نداره که بخوای عذاب وجدان بگیری یا نگران بشی..مطمئن باش اگه اتفاقیم بیوفته تو مقصر نیستی..

پیمان قاشق شربت را از توی لیوان در آورد و توی پیش دستی گذاشت و شربتش را مزه مزه کرد.نشمین مشتاقانه تر پرسید:"خب..نمیگی چیشده؟ وثوق زنگ زد..؟"

پیمان سری تکان داد و شروع کرد:"اره...بالاخره زنگ زد! واسه امروز یه قرار گذاشتن باهام.-"

_"کجا؟ قراره چیکار کنی!؟"

_"یه جا طرفای ونک..فک کنم میخوان قوانینو اینارو بگن.."

نشمین متفکر سری تکان داد. پیمان دوباره گفت:"ولی مثل این که از اتفاقی که افتاد بود بردن...که من خودم جنس خریدم کمی و کثریشو درست کردم.."

نشمین نگران پرسید:" خب الان چی میشه...؟!"

پیمان همان طور که مشتش زیر چانه اش بود سرش را به طرفین تکان داد و ارام گفت:"نمیدونم...فقط فکر می کنم یه اسلحه لازم داشته باشم!"

برچسب: نویسنده: ماهان رحمانی تاريخ: چهارشنبه 7 مرداد 1405 ساعت: 13:22

صفحه بندی