صدای کشدار و پراز لوندی افکارش را به هم ریخت:"کاوه...کجا رفتی عزیزم!؟"
بیخیال تیشرت اش را از روی زمین برداشت و همان طور که تنش میکرد با لحن خشکی گفت:"پاشو برو بیرون!"
_"برم بیرون!؟ کجا برم من که تازه اومدم!"
و بیخیال خنده بلندی از سر داد.
پیمان دست به کمر روبه رویش ایستاد.
_"گفتم پاشو لباستو بپوش برو بیرون!"
دستان سفید و کشیده اش را روی بدنش گذاشت و مشغول بازی با یقه تیشرتش شد و گردنش تا جایی که ممکن بود عقب برد.
_"کاوه جونی...چرا بد اخلاق شدی!؟"
پیمان کلافه مچ هایش را گرفت و وادارش کرد بلند شود.
_"میگم لباستو بپوش گمشو برو بیرون"
ترس در چهره اش نشسته بود.
_" پولمو بده!"
پیمان دوباره روی تخت پرتش کرد و به سمت کاپشنش رفت. کیف پولش را در آورد و اسکناس ها را شمرد. دسته ای جدا کرد و به سمتش گرفت.
_"بگیر..زود برو بیرون کسیم نبینتت."
مانتو ی چروکش را به تن کشید و اسکناس هارا از دستش کشید. پول را شمرد و در لباسش پنهان کرد. همزمان با بستن بند مانتو گفت:"بچه جون سری بعد که خواستی کسیو بلند کنی لاقل استفادشو کن پولت حیف نشه!"
پیمان پوزخند زد و گفت:"اسمت چی بود!؟ پریسا...چی؟"
تابی به موهای لخت بلوندش داد و گفت:"مهسا!"
_"باشه سری بعد مهسا هارو مخ نمیکنم. گمشو بیرون"
و در را به رویش بست. به سمت تخت زوار در رفته اش و لبه تخت نشست. انگشتر را از جیبش بیرون کشید و به آن خیره شد. حتی وقتی یادش میرفت هم این سنگ نفرین شده میگشت و پیدایش میکرد. اسم "فیروزه"توی سرش با هر بار چرخاندن حلقه نقره ای فریاد میکشید. ولی با همه این ها چقدر به دست سفید و انگشتان کشیده نشمین می آمد! لبخند محوی گره بین ابروانش را کم و بیش باز کرد. این دخترک چموش از کجا به ذهنش آمده بود!؟ همیشه با دیدنش یاد او می افتاد ولی این بار یاد نشمین افتاده بود و تلخی همیشه از بین رفته بود.
بند چرمی را از جیب کاپشنش در آورد و انگشتر را درونش انداخت و انتهایش را گره زد تا مثل همیشه برای به یاد ماندنش به گردن بیاویزدش. دیگر چیزی از داشتنش نمانده بود...
برچسب:
نویسنده: ماهان رحمانی