خرید بک لینک

صدای کشدار و پراز لوندی افکارش را به هم ریخت:"کاوه...کجا رفتی عزیزم!؟"

بیخیال تیشرت اش را از روی زمین برداشت و همان طور که تنش میکرد با لحن خشکی گفت:"پاشو برو بیرون!"

خشاب خالی،پست شماره 54

_"برم بیرون!؟ کجا برم من که تازه اومدم!"

و بیخیال خنده بلندی از سر داد.

پیمان دست به کمر روبه رویش ایستاد.

_"گفتم پاشو لباستو بپوش برو بیرون!"

دستان سفید و کشیده اش را روی بدنش گذاشت و مشغول بازی با یقه تیشرتش شد و گردنش تا جایی که ممکن بود عقب برد.

_"کاوه جونی...چرا بد اخلاق شدی!؟"

پیمان کلافه مچ هایش را گرفت و وادارش کرد بلند شود.

_"میگم لباستو بپوش گمشو برو بیرون"

ترس در چهره اش نشسته بود.

_" پولمو بده!"

پیمان دوباره روی تخت پرتش کرد و به سمت کاپشنش رفت. کیف پولش را در آورد و اسکناس ها را شمرد. دسته ای جدا کرد و به سمتش گرفت.

_"بگیر..زود برو بیرون کسیم نبینتت."

مانتو ی چروکش را به تن کشید و اسکناس هارا از دستش کشید. پول را شمرد و در لباسش پنهان کرد. همزمان با بستن بند مانتو گفت:"بچه جون سری بعد که خواستی کسیو بلند کنی لاقل استفادشو کن پولت حیف نشه!"

پیمان پوزخند زد و گفت:"اسمت چی بود!؟ پریسا...چی؟"

تابی به موهای لخت بلوندش داد و گفت:"مهسا!"

_"باشه سری بعد مهسا هارو مخ نمیکنم. گمشو بیرون"

و در را به رویش بست. به سمت تخت زوار در رفته اش و لبه تخت نشست. انگشتر را از جیبش بیرون کشید و به آن خیره شد. حتی وقتی یادش میرفت هم این سنگ نفرین شده میگشت و پیدایش میکرد. اسم "فیروزه"توی سرش با هر بار چرخاندن حلقه نقره ای فریاد میکشید. ولی با همه این ها چقدر به دست سفید و انگشتان کشیده نشمین می آمد! لبخند محوی گره بین ابروانش را کم و بیش باز کرد. این دخترک چموش از کجا به ذهنش آمده بود!؟ همیشه با دیدنش یاد او می افتاد ولی این بار یاد نشمین افتاده بود و تلخی همیشه از بین رفته بود.

بند چرمی را از جیب کاپشنش در آورد و انگشتر را درونش انداخت و انتهایش را گره زد تا مثل همیشه برای به یاد ماندنش به گردن بیاویزدش. دیگر چیزی از داشتنش نمانده بود...

برچسب: نویسنده: ماهان رحمانی تاريخ: چهارشنبه 7 مرداد 1405 ساعت: 13:22

صفحه بندی