خرید بک لینک

پیمان نفس عمیقی کشید و بالاخره سرش را به سمتش چرخاند.

_"چون وثوق عادتشه...اگه بخوای جزو گروهش شی یا میتونی یا میمیری!!! با این وضعیم که من دارم.. .انتخابش مشخصه!"

خشاب خالی،پست شماره 56

نشمین لب های خشک شده از ترس هجوم برده به جانش را با زبان خیس کرد. عجیب تر این بود که پیمان کاملا آرام به نظر میرسید. هرچند اگر نشمین میتوانست آشوب درونش را ببیند هیچوقت این فکر را نمیکرد.

_"میخوای چیکار کنی...؟ میری؟"

پیمان سری تکان داد و با لحن معمولی و همیشگی اش گفت:"آره.کار دیگه ای نمیتونم بکنم...اونم نکشتم این یکیا میان یقه امو میگیرن! "

نشمین چیزی به ذهنش رسید.

_"ببینم تو بهشون از وضعت اطلاع نمیدی...؟خب بهشون بگو قضیه چیه یه جور کمکت کنن...!"

_"اره خودمم بهش فک کردم...اتفاقا صبح یه پیام دادن بهم که برم یه ادرسی...الان میخوام برم ببینم چی میگن!"

و سریع اماده رفتن شد. دوباره گفت:"راستی خواهرت چی شد؟ حالش خوبه..؟"

نشمین هم ایستاد و همقدم با پیمان به سمت در حرکت کرد و گفت:"اره خیلی بهتره...الان رفته با شوهرش صحبت کنه...با خانوادشون...حالا بیاد ببینم چی میشه..."

_"امیدوارم سریع تر مساله حل شه. بازم کاری از دستم بر میومد حتما بگو..از پرینازم خدافظی کن.فعلا!"

پیمان خوشحال از این که راجب ملاقات عجیب قبلی شان حرفی زده نشده ،پله هارا سرازیر شد.نشمین زیر لب جواب داد و قبل از این که ردیف پله ها را تمام کند با صدای تقریبا بلندی گفت:"پیمان حتما خبر بده چیشدا! "

باشه بلند پیمان مطمئنش کرد و دوباره به داخل برگشت. انقدر فکرش درگیر بود که نمیدانست روی کدام موضع باید تمرکز کند، خواهرش یا جریان پیمان! بماند که دیگر حتی به دفتر هم یکی در میان سر میزد!

* * *

به ساختما کرم رنگی که در ادرس به آن اشاره شده بود ،رسید. کلاه مشگی رنگش را جابه جا کرد و داخل شد. یک ساختمان اداری تجاری کهنه که اصلا شبیه قرارگاه پلیس نبود! بیخیال پله هارا دوتا یکی بالا رفت و در طبقه سوم ایستاد. زنگ واحد را فشرد و چند لحظه بعد زن جوانی با لباس های رنگارنگ و صورت ارایش شده اش در را به رویش گشود. ارام و سرد پرسید:"شما!؟"

پیمان که از دیدن همچین کسی جا خورده بود گفت:"کاوه ام. با سرمد کار دارم."

زن کنار رفت و پیمان داخل شد.

_"دنبالم بیا."

پیمان هم آرام به دنبالش به اتاق رفت. یک اتاق نسبتا کوچک با میز بزرگ چوبی در وسط و چند بسته کتاب و کاغذ اطراف اتاق.زن به سمت کمد چوبی گوشه اتاق رفت و کمی جابه جایش کرد. قفسه چوبی تقریبا خالی مثل یک در باز شد و زن از قسمت باز شده خودرا داخل کشید و به پیمان اشاره کرد به دنبالش برود. پیمان هم با کمی سختی از بین دیوار و کمد رد شد و به اتاق بزرگ و شلوغ پشتش رسید.

دو مرد پشت کامپیوتر ها نشسته بودند و با گوشی های روی گوششان و چشم های میخ شده به مانیتور ها اطلاعاتی را رد و بدل میکردند. سمت دیگر سرمد پشت میز بزرگ دیگری نشسته بود و همراه مرد دیگری که مشخصا پلیس بود در حال چک کردن چیزی توی تبلت دست مرد بود.

زن به سمت میز سرمد رفت و احترام نظامی گذاشت که توجه سرمد را از مرد کناری گرفت. سرمد نگاه خشک و گذرایی به پیمان انداخت و با دست به مرد اشاره کرد که تنهایش بگذارد. همزمان زن جوان گفت:"قربان کاوه اینجاست!"

_"باشه.شما فعلا مرخصید ستوان حیدری. برگردید دفتر."

حیدری دوباره احترام گذاشت و از راهی که امده بود ،برگشت. سرمد اشاره ای به پیمان کرد و پیمان به سمت میزش رفت و روی صندلی کناری نشست.

سرمد انگشت دست هایش را در هم قفل کرد و روی میز گذاشت. در چشمانش خیره شد و گفت:"خب جناب کاوه! مشتاق دیدار مجدد!شروع کنید.."

_"چیو باید شروع کنم!؟ فک کنم شما بودین که منو احضار کردین!"

سرمد پوزخندی زد و گفت:"صحیح! من شروع میکنم...تو این مدت چه کارایی کردی؟...یا بهتره بگم چه کارای مفیدی واسه وظیفت کردی!؟"

پیمان مطمئن به پشتی صندلی تکیه زد و گفت:"خب همون طور که به مامورتونم گفتم وثوقو پیدا کردم و سعی کردم وارد باندش بشم. ماموریتشم انجام دادم..."

_"خب بقیش..؟"

پیمان نفسش را محکم بیرون داد و گفت:' ماموریتش مشکل داشت...هم جنسی که گرفتم و هم این که پلیس افتاد دنبالم! شما و سازمانتونم که اصلا توجه نکردین!"

سرمد جدی دست چپش را بالا گرفت و گفت:"بچه جون همون اول به تو گفتن خراب کاریات و درگیریت با پلیس گردن خودته! دولت خرابکاریاتو ماست مالی نمیکنه پس حواست جمع باشه!"

پیمان نفس عمیقی کشید. میدانست نتیجه چیزی بهتر از این نخواهد شد پس دوباره ادامه داد:"مساله خرابکاری من نبود...کل قضیه بود دار بود! یکی لوم داده بود!.."

_"به کسی گفته بودی؟ خودت سوتی ندادی!؟"

_"نه به هیچکس...میگم اگه وثوق بدونه قضیه چیه خیلی بد میشه..اگه نفوذی داشته باشه!؟"

سرمد کمی مکث کرد و گفت:"نه مطمئن باش همچین چیزی نیست...تو کارتو خوب انجام بده.."

کشوی کنار میزش را باز کرد و از توی کشو چیزی در آورد و رو به رویش روی میز گذاشت و به سمتش هُل داد.

_"بیا...اینو داشته باش..."

پیمان کلت را از روی میز برداشت و نگاهی انداخت.

_"برتا!؟ دمتون گرم بابا!"

سرمد انگشت اشاره اش را عنوان تهدید رو به رویش گرفت.

_"اره...دارم یه چیز درست حسابی بهت میدم پس درست ازش استفاده کن!"

پیمان سری تکان داد و نیمخیز شد تا تفنگ را در پشت کمرش بگذارد. سرمد دوباره چیزهایی از توی کشو در اورد و مقابلش گذاشت.

_"خشابش پره اینم یه خشاب دیگه. با این گوشیم با ما در ارتباط باش."

_"باشه...سویچه چیه!؟"

_"یه پالس 200 ان اس تو کوچه بقلی پارکه. مشکی. میری برش میداری. این تمام چیزی بود که سازمان تا اینجا میتونست در اختیارت بزاره. اگه بقیه کارتم همینطور خوب انجام بدی کمکت میکنیم!"

پیمان بلبخند پر از شیطنتی زد و گفت:" خوبه که اعتراف میکنی کارمو خوب انجام دادم!"

سرمد کج نگاهش کرد و گفت:"پررو نشو. الانم پاشو برو دنبال قرارت تا دیر نشده."

پیمان سری تکان داد و از جا بلند شد. سرمد حیدری را صدا کرد تا پیمان را به بیرون راهنمایی کند.

برچسب: نویسنده: ماهان رحمانی تاريخ: چهارشنبه 7 مرداد 1405 ساعت: 13:22

صفحه بندی