خرید بک لینک

_"سلام عمو میکاییل!"

_"سَ..سلام دخترم. اتفاقی افتاده!؟"

خشاب خالی،پست شماره 52

نشمین تمام معصومیت و التماسی که در وجودش بود را در صدایش ریخت و گفت:"راستش راجب یه مساله ای کارتون داشتم...یه سوال کوچیک!"

_"دخترم راجب این قبرا که اون دفعه بهت گفتم..."

_"نه نه مساله اینا نیستن...چیز دیگه ایه!"

پیرمرد همان طور که به طرف تخت چوبی کنار خانه میرفت تا نشمین را سرپا نگه ندارد گفت:"اگه چیزی که بتونم کمکت کنم باشه برو چشم!"

نشمین لبخند زد و گفت:"فک کنم بتونین...خب راستش..چجوری بگم...راجب پیمانه! پیمان کاوه!"

پیرمرد از حرکت ایستاد انگار که خشکش زده باشد. انتظار این موضوع خطرناک را نداشت.

_"کی هست...!؟ فک نکنم بشناسم!"

نشمین تردیدش را نادیده گرفت و ارام و مطمئن تمام ماجرای پیمان و آشنایی عجیبشان را تعریف کرد. تمام مدت پیرمرد متفکر گوش میکرد و هیچ چیز نگفت.

_"خب دیگه همین...اگه نشونی چیزی ازش دارین بهم بدین خیلی ممنون میشم!"

پیرمرد نگاهی به چهره منتظر نشمین کرد. نمیدانست چه کاری درست و چه کاری غلط است!تمام جزییات و حرف هایش درست بود ولی به او تاکیید کرده بودند با هیچکس راجب آن مرد صحبت نکند چه برسد به دادن نشانی اش!

_"خواهش میکنم..باور کنین من طرف پیمانم...و این که دهنم قرصه..."

پیرمرد بعد از چند دقیقه بالاخره سکوتش راشکست.

_"اون روزی که اوردنش اینجا آش و لاش بود حسابی...من نمیدونم چیکار کرده بود ولی طفلک خیلی حالش بد بود انقد که من گفتم این از این قبرستون نمیره بیرون...ولی حالا همت خودش بود قوه جوونیش بود یا هرچی سرپا شد...منم نمیتونم الان دوباره تو خطر بندازمش!"

نشمین آهی از ناچاری کشید. نمیدانست چطور باید راضیش کند. ناگهان چیزی به ذهنش رسید. دست چپش را بالا گرفت و رو به روی پیرمرد گرفت.

_"عمو میکاییل این انگشتر یادتونه...؟ تو گردنش انداخته بود..."

مرد چشمان ضعیفش را کمی تار کرد و بالاخره فیروزه آشنا را دید.

_"اره یادمه.چطور شده دست توست!؟"

_"سر یه قضیه ای دادتش به من که بهمون شک نکنن. بعد از این که باهاش بحثم شد دستم جاموند. باید بهش پس بدم..."

چشمان پیرمرد برق عجیبی زد. سریع به سمت اتاقکش رفت و چند دقیقه بعد با تکه کاغذ کوچکی برگشت. کاغذ را به دستش داد و گفت:"اینو روز آخر که داشت میرفت بهم داد. فک کنم اینجا میمونه!"

نشمین با ذوق کاغذ را از دستش گرفت. آخرین باری که انقدر خوشحال بود یادش نمی آمد!داین انگشتر هر چه که بود، حتی این پیرمرد مصمم را هم راضی کرده بود!

از میکائیل تشکر کرد و خوشحال از قبرستان خارج شد. نگاهی به ادرس روی کاغذ انداخت و سریع به سمت مقصد راه افتاد.

برچسب: نویسنده: ماهان رحمانی تاريخ: چهارشنبه 7 مرداد 1405 ساعت: 13:22

صفحه بندی