این گزارش با هدف ارائه اطلاعات کامل درباره «خشاب خالی،پست شماره 53» تهیه شده است و مهمترین نکات منتشر شده را در اختیار شما قرار میدهد.
در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید.
به سمت مرد جوانی که مشغول پتک زدن به صفحه فلزی بود رفت و صدایش را صاف کرد و پرسید:"ببخشید آقا...من دنبال کاوه میگردم..."
مرد پتک را روی زمین گذاشت و پرسید:"کاوه...کدوم کاوه!؟"
_"پیمان کاوه.."
_"آهان...بیاین نشونتون بدم."
مرد جوان نگاهی به پشت سر انداخت و با دیدن شلوغی از رفتن به آن مسیر صرف نظر کرد. همان طور که به سمت ورودی گاراژ میرفت گفت:"بیاین از این طرف..."
نشمین آرام دنبالش راه افتاد. مرد از وارد کوچه کنار گاراژ شد و با وارد شدن به بن بست باریک ،ترس کمی نشمین را قلقلک داد. یواش یواش قدم هایش لرزان شده بود که جلو ی درب فلزی ایستاد و درب را حل داد. همزمان فریاد زد:"کاوههه....کاوهههه بیا مهمون داری..."
به اتاقک آجری ته حیاطی که با وجود آهن پاره ها بیشتر شبی انبار اوراق شده بود اشاره کرد و گفت:"همین تهه...خونست یه کم صبر کنین. ببخشید من باید برم سر کارم.."
نشمین نفس راحتی کشید و گفت:"خیلی ممنون از کمکتون.."

و مرد از حیاط خارج شد. نشمین به سمت در زنگ زده اتاق رفت و با دست رویش کوبید. صدای فریاد پیمان باعث شد دست نگه دارد:"اومدم بابا...اومدم..."
یک قدم عقب رفت و در فلزی با جیر جیر خفیفی باز شد و پیمان نیمه برهنه در چهار چوب ظاهر شد. با دیدن نشمین جا خورد و کمی عقب کشید. نشمین کمی سرش را پایین انداخت و با صدایی آرام تر از همیشه گفت:"سلام...!"
_"سلام...اینجا چیکار میکنی تو!؟"
نشمین کامل سرش را بالا گرفت و در چشمانش خیره شد. با لحنی که ته مایه شوخی داشت گفت:"این ینی برم!؟"
قبل از این پیمان جوابش را بدهد ،صدای جیغ مانندی از داخل بلند شد:"کاوههه...کجا رفتی پس!؟"
با شنیدن صدای زنانه و کشدارش خون به گونه های نشمین هجوم برد. پیمان با لحن خشنی گفت:" صبر کن کار دارم!"
نشمین که شرایط را برای ماندن مناسب نمیدید سریع انگشتر را از انگشتش بیرون کشید و همان طور که در کف دست پیمان می انداخت گفت:"مثل این که بد موقع مزاحم شدم...بیا اینم امانتیت ببخشید دیر شد! ..."
_"نه این چه حرفیه...کجا با این عجله...."
نشمین قبل از خارج شدن از حیاط نگاهی به ِِپیمان که هاج و واج کنار در ایستاده بودکرد و گفت:"نه دیگه...فقط هر وقت تونستی بهم زنگ بزن...یا بیا پیشم کارت دارم...خلاصه دست بسرم نکن!خدافظ!"
قبل از برگشتن نگاهش کوتاه روی جای زخم پهلوی برهنه پیمان خشک شد. خوب شده بود ولی جایش کاملا واضح مانده بود. سریع برگشت و بدون این که منتظر جواب پیمان بماند در را بست و کوچه را به سمت ماشین تقریبا دوید.
برچسب:
نویسنده: ماهان رحمانی