در این مقاله تلاش کردهایم تمامی اطلاعات مهم مربوط به «خشاب خالی،پست شماره 51» را به صورت خلاصه، دقیق و کاربردی در اختیار شما قرار دهیم.
در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید.
پیمان از واکنش عجیب نشمین جاخورد.خوب با توجه به رفتار های نیما و صمیمیت نشمین و نیما هر کس دیگری هم بود همین فکر را میکرد! حتی نارا هم خیلی راحت و صمیمی از نیما یاد میکرد. از همه این ها گذشته حس مالکیت نیما روی نشمین را از چند کیلومتریشان هم میتوانست حس کند.مخصوصا امروز، حالت تهاجمی نیما را به عنوان یک مرد به خوبی حس کرده بود. پس دلیل این همه حاشا کردن نشمین چه بود؟
سوییچ را روی میز گذاشت وزیرلب معذرت خواهی خشکی کرد و سریع از آنجا دور شد. نشمین خودش را روی صندلی اش رها کرد و سرش را بین دستانش گرفت. نباید به آن شکل با نیما صحبت میکرد،با پیمان هم.. حالا هر دو از دستش ناراحت و شاید عصبانی بودند و میدانست کاملا حق با آن هاست. باید معذرت خواهی میکرد،باید با نیما صحبت میکرد، باید برایش همه چیز را روشن میکرد...باید به نیما میگفت این احساس را تمام کند. باید میگفت از اول شروع همچین احساسی اشتباه بوده.
سریع وسایلش را جمع کرد و به سمت خانه راهی شد. نیم ساعت بعد جلوی در آپارتمان عزیزش بود. قبل از این که کلید را بیاندازد ،پریناز در را گشود و سلام گرمی کرد. دستش در هوا خشک شد. حتی جواب دخترک را نداد و داخل شد. چقدر دلش میخواست باز تنها بود،باز فقط خودش بود و خانه عزیزش. چقدر آن لحظه به تنها بودن احتیاج داشت!سریع به اتاق خوابش پناه برد. در را قفل کرد و روی تخت کز کرد. چشمانش ،حتی سرش میسوخت. کمی تقلا کرد تا بالاخره ذهن خسته اش ناخواسته به خواب رفت.
چشمانش را به زور از هم باز کرد. ساعت هشت شب بود و گرسنگی از خواب بیدارش کرده بود. همان طور خواب آلود از اتاق خارج شد و به آشپزخانه رفت. بوی خوش غذای نارا اشتهایش را بیشتر تحریک کرده بود. پشت میز چوبی، دستانش را زیر چانه زد و منتظر غذا نشست. نارا برگشت با دیدنش یک لحظه جاخورد. انقدر بیصدا آمده بود که حتی متوجهش نشده بود.با موهای ژولیده اش و چشمان نیمه بازش درست مثل دختر بچه های شش هفت ساله تخس شده بود.
لبخند گرمی به چهره بداخلاق خواهر کوچکش زد و همان طور که سرتا پا براندازش میکرد،چشمش روی فیروزه لاجوردی انگشتر قفل شد. از کی تاحالا نشمین انگشتر می انداخت؟ خودش هم همچین چیزی که مشخص بود قدیمی است و قیمتش احتمالا کم نبود. متعجب رو به رویش نشست و گفت:"نشمین این چیه!؟"
نشمین بیتفاوت نگاه خواهرش را دنبال کرد و با رسیدن به انگشتر تازه پیمان یادش افتاد.پیمان حتما برای پس گرفتن آن هم آمده بود ولی نشمین پاک از یاد برده بود. برای یک لحظه از خودش ،از خودخواهی های همیشگی اش متنفر شد! میدانست،کاملا حس کرده بود چقدر آن شی برای پیمان مهم است و بی خیال از یاد برده بود.
وقتی سکوتش طولانی شد ،نارا دوباره گفت:"خیلی قشنگه!" نشمین که انگار در دنیای دیگری بود آرام گفت:"مال پیمانه!"
نارا یک تای ابرویش را بالا انداخت و گفت:"انگشتر تو انگش تو مال پیمانه!؟اونم همچین انگشتری!"
نشمین بی هوا انگشتر را با دو انگشتش میچرخاند. هرچند اهل این قبیل چیز ها نبود ولی باید اعتراف میکرد در عین سادگی و ظرافتش بسیار زیباست.
نارا لبخند عمیقی زد و دوباره سر گاز رفت. نشمین کنجکاو پرسید:"به چی میخندی؟"
_"به جواب مساله!"

نشمین متعجب گفت:"مساله!؟ کدوم مساله!؟"
نارا دستانش را حائل بدنش کرد و روی میز به سمت خواهر از همه جا بیخبرش خم شد.
_"مساله نیما!"
_"نیما!!!؟"
_"اوهوم...حالا معلوم شد چرا نیمارو نمیخوای خانم وکیل! خوب زودتر میگفتی دلت جای دیگه بنده!!"
نشمین دوباره به مرز انفجار رسیده بود.
_"چی میگی نارا!؟ کی؟!"
_"صاحب انگشتر فیروزه! پیمان خان!!"
نشمین میخندید. خودش هم نمیدانست چرا! جالب بود،خواهرش صبح یکی را به معشوقگی اش انتخاب میکرد و شب شخص دیگری را! خنده اش ادامه داشت. نارا متعجب نگاه میکرد. بالاخره به سختی تمامش کرد و گفت:"چی میگی نارا!؟ اصلا این طوری نیست...باز فرضیه نیماییت از مال پیمان منطقی تر بود!"
نارا جدی گفت:"چرا اونوقت!؟"
_"چون یک درصد ممکنه من با نیما باشم! ولی پیمان...واقعا!؟"
_"چرا مگه ایرادش چیه!؟"
نشمین واقعا تعجب کرد. از پیمان بیشتر از نیما دفاع میکرد!
_"ایرادش..!؟ تو اصلا اون مردو میشناسی نارا....واقعا چی باعث شده همچین فکری کنی!؟"
_"حق باتوست من واقعا خیلی نمیشناسمش...فقط میدونم خیلی بیشتر از چیزی که خودتون بفهمین شبیه هم هستین...! و قضیه اون حلقه هم هرچی که هست اگه الانم جدی نباشه ،یه روزی میشه! خواهر کوچولو!" و نشمین را با چهره عبوس و منکرش تنها گذاشت.
برچسب:
نویسنده: ماهان رحمانی