اگر قصد دارید از آخرین وضعیت «خشاب خالی،پست شماره 50» مطلع شوید، این گزارش مهمترین اطلاعات منتشر شده را در اختیار شما قرار میدهد.
در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید.
صدای ریز منشی منتظر در چهار چوب در توجهش را جلب کرد.
_"ببخشید یه آقایی دم در منتظره گفت باهاتون قرار داره"
نشمین که فکر میکرد حتما پیمان آمده گفت:"بگو بیاد تو. فعلا هم کس دیگه رو قبول نمیکنم"
منشی رفت و چند دقیقه بعد صدای تقه در و سپس صدای قدم های سنگینش آمد.
_"سلام وکیل بعد از این!"
نشمین با شنیدن صدای گرم نیما سریع سرش را بلند کرد.
_"نیماا!تویی!؟"
نیما بیخیال روی مبل جلوی میزش نشست و پای راستش را روی پای دیگر انداخت.
_"جواب تلفن که نمیدی اینم جای سلامته!؟"
نشمین گیج و کمی خشن گفت:"آخه تو که قرار نبود بیای...من منتظر کس دیگه ای بودم انتظار نداشتم"
_"این ینی من برم دیگه!؟"
باوجود همه این ها نشمین دلش نمیخواست نیمارا ناراحت کند. بالاخره نیما همبازی کودکی اش و دوست صمیمی اش بود حتی اگر خودش جور دیگری فکر میکرد.
_"نه نه...بشین بگم چایی بیاره"
نیما از همان لبخند های مهربان همیشگی زد.ولی نشمین برعکس همیشه کنارش اصلا راحت نبود، از زیر نگاه سنگینش فرار میکرد و اصلا نگاه خیره اش را دوست نداشت. تازه فهمیده بود چرا همیشه براق به او نگاه میکرد،چرا لبخند میزد و تمام چرا های این بیست سال زیر سوال رفته بود...
صدای بحث منشی با صدای مردانه دیگر افکارش را به هم ریخت. نیما کنجکاو گفت:"چه خبره بیرون!؟"
نشمین کمی دقت کرد و با شناختن صدا که میگفت باید با او صحبت کند، رنگش پرید.نیما از جا بلند شد و به سمت در میرفت تا بفهمد مشکل چیست و نشمین وقتی متوجه شد که در دفترش باز شده بود.
نیما با لحن جدی و محکمی گفت:"ببخشید آقا فرمایشتون؟"

پیمان صاف رو به رویش ایستاد و گفت :" من تو دفتر خانم شمس با ایشون طرف حسابم!"
نشمین خودش را بینشان انداخت و سریع گفت:"سلام آقای مجد!"
منشی با دیدن نشمین با عجله و عصبی گفت:"خانم من بهشون گفتم شما فعلا کسی رو قبول نمیکنین ولی اصلا گوش نمیکنن همش میگفتن شما در جریانین..."
نیما اجازه تمام کردن حرفش را نداد:" خب پس چرا هنوز اینجایی؟! بفرما!"
پیمان که حسابی لحن نیما برایش سنگین آمده بود ،پوزخندی زد و تا خواست جوابش را بدهد ،نشمین دوباره میانجگری کرد:" نیما!...ببخشید بله حق با شماست منم منتظرتون بودم یه سو تفاهمی پیش اومد. شما بفرمایین تو منم الان میام!"
پیمان با همان نگاه پر از خط و نشان از کنار نیما رد شد و داخل دفتر شد. نشمین سریع نیما را به سمت در خروجی هدایت کرد و گفت:"ببخشید نیما من با این قرار داشتم منتظرشم بودم..."
_"واسه همینم منو راه دادی تو چون فک کردی اونم..."
نشمین مستأصل گفت:" نه نیما اینطوری نیست...نیما..."
نیما قبل از کامل شدهن جمله نشمین از در خارج شده بود. شقیقه هایش تیر میکشیدند. مواجه شدن نیما با پیمان بدترین اتفاق ممکن بود که دقیقا روزی که نشمین اصلا توانایی رو به رو شدن با نیما را نداشت، به بدترین شکل ممکن رخ داده بود. البته پیمان هم کم بی تقصیر نبود و باید حسابش را میرسید! نیما اورا نمیشناخت او که نیما را قبلا دیده بود!
سریع ب. به سمت دفترش برگشت و به منشی گفت امروز تعطیل است و خودش هم برود. در را محکم پشت سرش بست و با عصبانیت به سمت پیمان که با اخم های درهم روی مبل نشسته بود هجوم برد. انگشت اشاره راستش را بالا برد و کمی سرش را بالا برد تا مستقیم در چشمان میشی اش نگاه کند.
_"پیمان دفعه ی آخرت باشه این کارو میکنی! این چه کار احمقانه ای بود آخه!؟ چرا با نیما کل کل کردی!؟"
پیمان کمی سرش را پایین آورد و بدون ترس نگاه خشنش را پاسخ داد.
_"به من چه اون اومده الکی تعیین تکلیف میکنه! من اصلا چیکار به اون داشتم!؟"
_"خب تو چرا جوابشو دادی!؟"
_"پس وایمیسادم نگاش میکردم؟! نشمین تو خودت حاضری جلو همچین آدمی تو اون شرایط ساکت وایسی؟!"
_"کدوم شرایط پیمان!؟"
_"همون...همونجا...انگار اختیار دار توعه...اابته مگه این که...آهاه فهمیدم عذر میخوام اگه مساله اینه!"
نشمین گنگ نگاهش کرد:" اختار دار من!؟ مگه این که چی؟ چی میگی پیمان!؟"
پیمان سوییچ را از جیب شلوارش بیرون آورد و در دستش گذاشت.
_"هیچی...فقط خوب بود اگه زود تر بهم میگفتی قضیه بینتون چیه..!"
نشمین با شنیدن این حرف که بوی حرف های صبح خواهرش را میداد با عصبانیت دستش را روی شانه پیمان گذاشت و وادارش کرد دوباره به سمتش بچرخد. با عصبانیت فریاد زد:"قضیه ی چی!؟ هیچی بین منو اون آدم نیست! هیچی! فقط دوستیم که از امروز به بعد دیگه اونم فک نکنم باشیم! تموم کنین این بحث مسخره بی منطقو!"
برچسب:
نویسنده: ماهان رحمانی