خرید بک لینک

در ادامه این مطلب، مهم‌ترین اطلاعات منتشر شده درباره «خشاب خالی،پست شماره 49» را همراه با جزئیات تکمیلی مطالعه خواهید کرد.

در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید.

نشمین جلوی خانه پیاده شد و سویچ را به سمتش پرت کرد،پیمان سوییچ را در هوا گرفت و گفت:"این واسه چی؟"

نشمین همزمان با باز کردن در گفت:"فردا برو سر قرار بعدش بیا دفتر پسش بده...شبخیر"

پیمان که دیگر فهمیده بود روی حرف نشمین نمیشود حرف زد ،قبل از بسته شدن در صدایش کرد. نشمین منتظر برگشت و پیمان گفت:"ممنون. واسه همه چی"

نشمین لبخند گرمی به لحن صادقانه پیمان زد و داخل شد. از خستگی توان ایستادن هم نداشت.  دکمه آسانسور را فشرد و چشمهایش را تا رسیدن به طبقه مورد نظر بست. یکی از سخت ترین روز های زندگی اش را پشت سر گذاشته بود و تازه این اول ماجرا بود.و با اتفاقی که برای نارا و خانواده اش افتاده بود همان ذره ای تردید و ترسی که قبلا از انجام این کار داشت دیگر از بین رفته بود.در خانه همه خواب بودند و چراغ ها برای نشمین روشن مانده بود. مانتو و شالش را روی زمین انداخت و به محض دراز کشیدن روی کاناپه خوابش برد.

* * *

 با حس حرکت انگشتان کوچکی روی لب هایش از خواب بیدار شد. پرهام با صورت تپل و با مزه اش اولین چیزی بود که دید. لبخندی به خواهر زاده کوچکش زد و خواب آلود از جا بلند شد. نگاهی به صفحه گوشیش روی میز انداخت. یک ساعت دیر کرده بود ولی مهم نبود!

صدای نارا و پریناز از آشپزخانه می آمد و این به معنای آماده بودن صبحانه بود و چقدر برایش لذت بخش بود.بعد از شستن صورتش پرهام را در آغوش کشید و به آشپزخانه رفت.

_"صبح بخیر خاله نشمین!"

نشمین سری تکان داد و پشت صندلی خالی نشست. نارا فنجان چای را جلویش گذاشت و پرهام را ازش گرفت.

_"دیشب کی برگشتی؟"

_"نمیدونم...فک کنم طرفای دوازده ،یک"

نارا دوباره در جلد سوال پیچش رفته بود. 

_"تا اون ساعت با پیمان بودی!؟"

_"آره...باید یه امانتی از کسی میگرفت ماشین نداشت بردمش"

نارا ابرویی بالا انداخت و چایش را مزه کرد.

_"نیما میدونه؟!"

نشمین که سعی میکرد بی تفاوتی اش را حفظ کند همچنان آرام گفت:"مگه چی شده؟...بعدم چه ربطی به نیما داره!؟"

_"همین که یه دفه ای میری دنبال یه مرد غریبه تا یه شهر دیگه و تا ساعت یک شب باهاش بیرونی چیزی نیست؟ "

_"نارا خواهش میکنم! من بیشتر از ده سال اونور دنیا تک و تنها زندگی کردم حالا باید واسه یه آشنایی ساده با یه نفر بازخواست بشم!؟ بعدم مگه خودت ندیدی پیمان چه آدم آروم و سر به زیریه..."

نارا مکث نسبتا طولانی کرد و گفت:"میدونم عزیزم من که نمیگم تو دروغ میگی...انقدر بزرگ شدی که این بخشای زندگی خودت فقط مربوط به خودت باشه...من میگم به واکنش نیما به این ارتباط با پیمان فکر کردی...؟"

نشمین کلافه گفت:"آخه من نمیفهمم اصلا اینا چه ربطی به نیما دارن! نیما چیکار داره من با کی رفت آمد میکنم آخه! چرا باید اصلا واکنش نشون بده!؟"

نارا لبخند مهربانی زد و به پریناز گفت:"پریناز صبونت تموم شد پرهامم بردار برو تو اتاق بازی کنین"

پریناز گفته ی مادرش را انجام داد و از آشپزخانه خارج شد.نارا وقتی از رفتنش مطمئن شد دوباره گفت:"نشمین ینی میخوای بگی واقعا رفتارای نیمارو ندیدی؟ واقعا نفهمیدی؟"

نشمین واقعا تحملش تمام شده بود! اگر خود نیما هم با عادات عجیب غریبش نبود بحث دیگران راجبش حتما بود!

_"واییی نارا تو رو خدا تو دیگه مث بابا شروع نکن! بابا بخدا به پیر به پیغمبر منو نیما فقط دوستیم! دوست! چیو باید بفهمم که نمیفهمم؟ مگه رفتاراش چه جوریه!؟ قبول دارم یه کم وسواسیه عجیب غریبه ولی خوب این اخلاقشه! خسته شدم انقدر اینارو واسه همه توجیه کردم..."

نارا با دیدن عصبانیتش همان طور مهربان دستش را گرفت و گفت:" نشمینم،خواهر قشنگم! تو فقط اینجوری فک میکنی...برداشت میکنی...همه میدونن دیگه..."

_"چیو نارا؟ چیو میدونن که من نمیدونم!؟"

نارا لخند زد و گفت:" خواهر گیج من! این که نیما دوست داره..."

نشمین بی تفاوت گفت:" خب منم دوسش دارم...همه دوستا همو دوست دارن! مثلا از بچگی همبازی بودیما!"

نارا چشمانش را بست و پیشانی اش را به پیشانی نشمین که کاملا گیج شده بود و منظورش را نمی فهمید چسباند. حالا مطمئن شده بود خواهر کوچکش واقعا نفهمیده بود. 

نشمین همچنان خشکش زده بود. از حرف نارا...از واکنش نارا. جمله نارا دوباره در ذهنش تکرار شد. کمی کلمات را بالا و پایین کرد. مفهومشان را مزه مزه کرد. یک دفعه برق از کله اش پرید! تازه معنی حرف های نارا ،کار ها و بحث های پدرش و البته رفتار نیما را فهمیده بود! 

سریع از آغوش نارا بیرو ن آمد و به سمت اتاق خوابش رفت. چند دقیقه بعد حاضر شده، با کیف و کاغذ هایش در دست از اتاق خارج شد. هنوز سکوتش ادامه داشت. نارا با تعجب پرسید:"کجا؟"

_"دفتر.خدافظ."

و با عجله از خانه خارج شد.نارا اصلا انتظار همچین واکنش عجیب و بی تفاوتی را نداشت. دلش برای نیما میسوخت. البته حق را به هر حال به خواهر عزیزش میداد.به هر حال به نظرش  نیما با عاشق نشمین شدن احمقانه ترین کار دنیا را کرده بود!

برچسب: نویسنده: ماهان رحمانی تاريخ: يکشنبه 28 تير 1405 ساعت: 16:02

صفحه بندی