خرید بک لینک

در ادامه، آخرین تحولات، اخبار و جزئیات مربوط به «خشاب خالی،پست شماره 48» را مرور می‌کنیم تا دید کاملی نسبت به این موضوع داشته باشید.

در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید.

نشمین حین خوردن ساندویچش گفت:"پیمان وایسا یه چیزی بخور بعد میریم دیگه"

پیمان جدی گفت:"نه امشب باید برسم تهران"

_"بابا یه ساعت راه مونده میرسی...یه کم استراحت کن. اصلا بزا من بشینم"

پیمان مهربان نگاه سریعی کرد و گفت:"نه همین که امروز انقدر زحمت کشیدی خیلیه .لاقل بزار خودم برونم دیگه از این بیشتر شرمنده نشم"

نشمین سرش را پایین انداخت زیر لب چیزی گفت. یک دفعه دوباره سرش را بلند کرد و گفت:"راستی ظهر واسه چی زنگ زده بودی بهم؟...یه چیزی میخواستی بگی نزاشتم.."

پیمان دوباره مساله سخت پول شیشه هارا بیاد آورد. کمی سکوت کرد و با شرمساری گفت:"آها...نشمین میدونم خیلی پر روییه ولی واقعا مجبور شدم. در حال حاضر هیچکی جز تو دور و برم نیست که ازش همچین چیزی بخوام..."

نشمین کنجکاو گفت:"چی؟ چیشده بگو"

_"راستش...اگه تو دست و بالت هست...خب...یکی دو تومن پول میخواستم..."

و ماجرای واسطه معتاد و صدوبیست گرم شیشه ناپدید شده را برایش تعریف کرد. نشمین سریع و عادی گفت:"خوب زود تر میگفتی...مساله ای نیست رسیدیم تهران یه راست برو سر وقتش ازش بگیریم که صبح راحت و مطمئن بری پیش وثوق"

پیمان دیگر نمیدانست چه باید به این دختر بگوید. مثل فرشته نجات میماند؛همیشه در بدترین مواقع به دادش میرسید. یک ساعت بعد در تهران بودند و پیمان جلوی خانه نشمین پارک کرد. نشمین خواب آلود نگاهی به اطراف کرد و با تعجب گفت:"چرا اومدی اینجا..پس اون یارو چی؟"

_"نه. تنها باید برم سر وقتش خطرناکه"

_"پیمان ساعت یازدهه..نمیتونی که پیاده بری...بزار من پرینازو میبرم بالا بعدش باهم بریم و برگردیم. اینجوری دوتایی مطمئن تره!"

_" نه اصلا حرفشم نزن!"

نشمین کلافه و کمی عصبانی گفت:"دفه پیش که به حرفم گوش نکردی نزدیک بود با یه کیلو شیشه بیوفتی دست پلیس! این دفه مث بچه آدم بگو چشم دیگه!"

پیمان بالاخره رضایت داد و نشمین پریناز را به خانه برد. چند دقیقه بعد دوباره برگشت و سوار شد. 

_"برو بریم!"

کمی بعد جلوی خانه حسام بود. ماشین را یک کوچه پایین تر پارک کرده بود و تنها پیش حسام رفته بود. در با تقه ای باز شد و پیمان دوتا یکی پله ها را تا سوییت حسام طی کرد. بوی سیگارو چیز های دیگر توی راهرو هم پیچیده بود چه برسد به داخل خانه. حسام با دیدن پیمان به طرفش رفت و در آغوشش گرفت:"به داداش کاوه! واقعا باورم شده بود یه بلایی سرت اومده!"

پیمان خندید و گفت:"بادمجون بم آفت نداره!"

_"دقیقا! بیا تو بچه هام هستن..."

_"نه دیگه دمت گرم من فقط واسه اون امانتی اومدم عجله دارم."

حسام باشه ای گفت و به داخل برگشت. چند دقیقه بعد با پلاستیک قرمز رنگی برگشت و پلاستیک را به دست پیمان داد. 

_"بیا اینم اونی که خواستی...پیدا کردن این همه اونم تو این مدت خیلی سخت بود ولی چه میشه کرد یه داش کاوه که بیشتر نداریم!"

پیمان که خوب دلیل این چرب زبانی هارا میدانست پاکت پول را در دستش گذاشت و گفت:"دمت گرم آقایی! اینم اونی که طی کردیم"

حسام نگاهی به اسکناس ها انداخت و گفت:"حالا این همه رو یه دفه ای بیخبر میخوای چیکار؟! تو که اهلش نبودی بچه پاستوریزه!"

پیمان زورکی خندید و.گفت:"نه یکی از رفیقام واسه مهمونی میخواد...به هر حال دمت گرم من دیگه برم!"

و همین طور که از پله ها سرازیر میشد صدای حسام که میگفت باز هم اگر خواست سراغش بیاید، را شنید و سریع به سمت ماشین حرکت کرد. 

نشمین با دیدن پیمان ماشین را روشن کرد و با سوار شدندش بلافاصله به سمت خانه راه افتاد. 

برچسب: نویسنده: ماهان رحمانی تاريخ: يکشنبه 28 تير 1405 ساعت: 16:02

صفحه بندی