خرید بک لینک

موضوع «خشاب خالی،پست شماره 47» در روزهای اخیر مورد توجه قرار گرفته است. در این گزارش، جدیدترین اطلاعات و جزئیات منتشر شده را بررسی می‌کنیم.

در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید.

_"پیمان دعواش کن منو اذیت میکنه!"

پیمان خندید و نگاهی به چهره لج باز نشمین انداخت و با شیطنت گفت:"ولش کن پریناز این هنوز بچست بزرگ نشده مث ما!"

نشمین تا آن لحظه  نصفه به در تکیه داده بود و به پهلو روی صندلی کمک راننده نشسته بود با حرص چرخید و صاف رو به جلو نشست و با بد اخلاقی گفت:"باشه دیگه! با هم دست به یکی کنین بعدا حسابتونو میرسم!"

پیمان از آینه به صورت بانمک پریناز که میخندید نگاه کرد ولی با علامت پلیس قبل از عوارضی خنده روی صورتش ماسید.

"_نشمین صاف بشین"

نشمین که حال و روز بهتری نداشت همزمان با نگه داشتن پیمان سریع به پریناز گفت:"خاله عروسکتو بغل کن یه گوشه بی صدا بشین"

با ایستادنشان افسر کنار پنجره پیمان منتظر باز شدن کامل پنجره ماند.

_"خسته نباشید"

صدای جدی و خونسرد پیمان اصلا شبیه آشوب درونش نبود.

_"ممنون. کارت ماشین گواهی نامه"

پیمان سریع دست در جیب شلوارش کرد و کیفش را بیرون کشید. گواهی نامه اش را پیدا کرد و نشمین سریع از پشت سایه بان کارت ماشین را دستش داد. 

_"بفرمایید."

افسر مشکوک به سمت کاپوت رفت و خم شد تا پلاک را با کارت ماشین تطبیق دهد. در این فاصله پیمان سریع بند چرمی دور گردنش را باز کرد و در آغوش نشششمین انداخت. 

نشمین متعجب به بند و حلقه آویزان ازش نگاه کرد. قبلا هم آن را در گردن پیمان دیده بود، البته زمانی که در خانه اش بود چون هیچوقت در معرض دید نبود و زیر لباسش پناهانش میکردِ. با نزدیک شدن افسر سریع حلقه را در مشت دست چپش کنار در پنهان کرد. 

_"خب شما چه نسبتی با هم دارین؟"

پیمان لبخند شرمگینی زد و گفت:"راستش تازه نامزد شدیم!."

نشمین که تازه منظور پیمان را فهمیده بود سریع حلقه را در انگشتش جای داد و دستش را روی داشبرد و در تیرس نگاه افسر گذاشت. پوزخندی به خاطر این که حتی پیمان هم فهمیده بود از این چیز ها در بساطش پیدا نمیشود زد که افسر آن را لبخند برداشت کرد.افسر با دیدن حلقه براق نشمین نگاهی به عقب انداخت و متعجب گفت:"این بچه کیه!؟ "

پریناز مهلت جواب دادن به پیمان نداد و سریع با همان لحن بامزه مختص خودش گفت:"خاله نشمینمه دیگه!"

افسر بالاخره لبخندی زد و گفت:"خب میتونین راه بیوفتین. از این که معطلتون کردیم عذر میخوام دنبال یه مضنون فراری هستیم."

پیمان با لبخند باز تری گفت:"ممنون. خسته نباشید!"

_"خوش بخت بشید.به سلامت"

پیمان سریع پایش را روی پدال گاز فشرد و از پلیس ها دور شد. نشمین نفسش را محکم بیرون داد و روی صندلی افتاد. 

_"وای خدای من! تو چه موجود خونسردی هستی پیمان! فک کنم اجدادت به ماهی یا لاکپشت برسه!"

پیمان خندید و با لحن ساده ای گفت:"دست پریناز خانومم درد نکنه! ایول بابا!"

پریناز خندید و با عروسکش دوباره مشغول بازی شد. 

نشمین با ته خنده مانده روی صورتش به حلقه ای که توی انگشتش بود نگاه کرد. حلقه ظریف نقره ای با فیروزه درشتی در میان و نگین های ریز اطرافش  مشخص بود قدیمی است.  حلقه زیبایی بود و این که برای پیمان خیلی ارزشمند بود کاملا مشهود بود.نشمین با وجود این که خیلی مشتاق بود دلیل اهمیت یک انگشتر قدیمی زنانه را برای کسی مثل پیمان بداند ولی ترجیح داد سوالتش را زمان دیگری بپرسد پس حلقه را در آورد و سمت پیمان گرفت. 

_"بیا..."

پیمان نیم نگاهی کرد و گفت:"حالا دستت باشه.بندش پاره شد گمش میکنم"

نشمین با وجود این که خیلی عادت به این دست چیز ها نداشت ولیبا رضایت عجیبی دوباره انگشتر را در انگشتش انداخت و بی هوا پرسید:"این انگشتر مال کیه که انقد واست مهمه؟"

پیمان که انگار در دنیای دیگری بود گفت:"واسه یه شخص خیلی خاصه...نگه داشتم به موقعش بهش بدم"

نشمین نگاه مشکوکی کرد و با شیطنت گفت:"پس اون پشتا خبریه و نمیگی پیمان خان! باشه بالاخره که میفهمم این خانوم کین!"

پیمان که منظور نشمین را فهمیده بود با خجالت خندید و گفت:" نه اون طوری که فک میکنی نیست..."

نشمین دوباره به سمتش چرخید و گفت:"نه نه نمیخواد انکار کنی! اصلا اشکالی نداره خجالتم نکش! بزار به موقعش!"

پیمان سری تکان داد و به رانندگی نرم و سریعش ادامه داد. نشمین باید اعتراف میکرد راننده خوبی است و به همین دلیل با کمال میل فرمان را دستش داده بود و از نشستن به عنوان مسافر لذت میبرد!

برچسب: نویسنده: ماهان رحمانی تاريخ: يکشنبه 28 تير 1405 ساعت: 16:02

صفحه بندی